چگونه شروع می شود قصه ای با نام خدا و یا با یکی بود و یکی نبود
اما میخواهم اینگونه آغازش کنم
یکی بود و دیگری هم آمد
تنها بود انگار گرگ به گله اش زده بود پریشان دلواپس
نگران
زندان کوچکی داشت گوشه اتاقش که با خود وزندان بانش
به خلوت می نشست و آرام آرام برایش درد دل می کرد.
گاهی بی هوا آسمانش بارانی و گاهی طوفانی می شد
و گاهی آنقدر بالا می رفت که زمین را زیر پا احساس
نمی کرد .
اما به یک باره به زمین می خورد و آرام تن رنجورش را تا
دفتر خاطراتش می کشاند
تا فقط بنویسد
یکی بود و دیگری هم آمد......
ادامه دارد.
برچسب: فقط مینویسم,فقط مي نويسم,فقط برای تو مینویسم,فقط از تو می نویسم,
نویسنده: آتنا رحیمی